برنامه
فکری دیگران را به کار نگیر. فلسفه ی خودت را بساز. خواهی دید که تو را به جاهای
بی نظیری هدایت می کند.
اگر
یاد بگیری که بادبان فکرت را در جهت مناسبی تنظیم کنی، بادی که می وزد همواره تو
را به رویاها، به درآمدها و به گنجینه های مادی و معنویای که می خواهی می رساند.
جهت
بادبان فلسفه شخصی ات است که مسیر زندگی ات را تعیین می کند. اگر می خواهی مسیر
فعلی زندگی ات را عوض کنی، راهش این است که فلسفه ات را تغییر دهی ، نه شرایط
موجود را.
فلسفه
شخصی ات تعیین می کند که آیا طبق اصول عمل خواهی کرد یا کماکان به اشتباهاتت ادامه
خواهی داد.
+
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط فرشته
|
اگر احساسی را که داری فورا در قالب فعالیتی منضبطانه نریزی، آن احساس می میرد
. انضباط باعث می شود که بتوانی مهار احساس و عقلت را در دست بگیری و آن را به
زبان کار برگردانی.
+
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط فرشته
|
چالش
انگیز ترین آزمون تو ، بالفعل کردن همه ی قابلیت های است که داری. اگر بدانی چه
قدر روح انگیز است وقتی که همه ی استعدادها ی انسانی بالقوه ات را شکوفا می کنی و
از منتها درجه ی توانت بهره می گیری.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 6:38 قبل از ظهر توسط فرشته
|
قبلا
بر این باور بودم که :" اگر تو به فکر من باشی ، من هم به فکر تو خواهم
بود." حالا باورم این است: " من به خاطر تو به فکر خودم خواهم بود اگر
تو به خاطر من به فکر خودت باشی."
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 6:31 قبل از ظهر توسط فرشته
|
گذشته و آینده ارزشمند است، اما هیچ وقت ارزشش به پای زمان حال نمیرسد.
اگر یک پایتان را روی آینده بگذارید و یک پایتان را روی گذشته، دیگر پایی برای
گذاشتن روی زمان حال نخواهید داشت و با کله به زمین خواهید خورد. عزیزترین دارایی
شما، همین زمان حال است که با آن، میتوانید عشق بیافرینید، دوستی ایجاد کنید،
ثروت خلق کنید و خودتان را رشد بدهید. به گذشته و آینده هم، در حد و اندازه خودش
توجه کنید؛ نه بیشتر و نه کمتر.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط فرشته
|
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوستداشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی / عمیق ترین درد
درزندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایطهمدم تو باشد / عمیق ترین درد در زندگی . . .مردن نیست ،
بلکه به دستفراموشی
سپردن قشنگترین احساس زندگی است / عمیق ترین درد در زندگی مردننیست ، بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن
چشم ها است !!!!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط فرشته
|
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: « من آدم تاثیرگذارى هستم.» سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینهاش قدردانى کنید. مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند. رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینهاش بچسباند. رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد. آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد. میتوانى تصور کنی؟ او فکر میکند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثیرگذارى هستم.» سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم. مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شبها به خانه میآیم توجه زیادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میکشم. امّا امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهاى. تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمیتوانست جلوى گریهاش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من دراتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.» من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامهام بالا دراتاقم است.. پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد. فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بودهاند. مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر دربرنامهریزى شغلى کمک کرد... یکى از آنها پسر رییسش بود و همیشه به آنها میگفت که آنها درزندگى او تاثیرگذار بودهاند. و به علاوه، بچههاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند: « انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد. » همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید. یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم میتوان فرستاد! من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم. پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط فرشته
|
پادشاهی به درویشی گفت:
جمله ای به من بگو که در وقت شادی مرا غمگین و در وقت غمگینی مرا شاد کند.
درویش گفت :
" این نیز بگذرد"
:
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط فرشته
|